تبليغاتX
دختری با چرتکه شایدم با ماشین حساب!!!

دختری با چرتکه شایدم با ماشین حساب!!!

حسابدار یا حسابرس؟مسئله اینست!!!

اینجانب شهریار بلادِ... پایان جنگ شدیدالوقوع را اعلام میدارم!!!!

همانطور که شهریاران عزیز مستحضر هستند قریب ۳ماه است که ما و حکومت عزیزمان دامنگیر جنگی سخت شده بودیم.  تمام مملکتمان از امارات و کاخ گرفته تا مدرسه و دانشگاه همگی ویران شده اند.قصدمان از این بازگشت مصور ساختن ابعاد جنگ شدیدالوقوع نیست پس برای شرح وقایع اتفاقیه به توصیفی مختصر از ظواهر امر بسنده میکنیم٬الباقی باشد برای فرصتی دیگر.

کاخ زیبای نارنجیمان با خاک یکسان گشته٬تمام خدم و حشم جان سپردند.

کتابخانه ی نفیسمان به زوال کشیده شده بود که با مساعده بانوی بلاد کناری بخش اعظمی از آنرا بازگردانیدیم.

تمام وزارتخانه هایمان با خاک یکسان گشته اند و وزیرانِ بیکفایت و کارکنانِ بی لیاقتشان به حمدا... جان سپرده اند(دیروز به همراه جمعی از مهندسان به گوشه و کنار مملکتمان سَرک میکشیدیم تا برای نوسازیِ بلادمان طرح بریزیم٬در همان اثنا تکه زمینی را نشانمان دادند که بایر بود و عرض کردند که این تکه زمینِ بایر٬ روزی محل استقرار وزارتخانه ی احساسات و عواطفمان بوده است و بسی موجبات تعجب مارا فراهم نمودند.)

تمام رُعایامان به همراه اسپان و پیلانمان به خاک و خون کشیده شده اند.و از معابدِ بلادمان نیز خرابه هایی چند٬بیش باقی نمانده است.

اکنون ما مانده ایم و جمعی از طبیبان و مهندسان دربار که در حال طرح ریزی برای ساخت مجدد مملکتمان هستند.روابط دوستانه مان را نیزباید بهبود ببخشیم لذا سعی بر آن داریم تاباشکوه میهمانی ای به نیت نزدیک سازی روابط بین الممالکی ترتیب دهیم.باشد در فرصتی مناسب. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:6  توسط مهسا  | 

ما خبط بزرگی کردیم در دو پست قبل سخنی از دُستور جنگمان به میان نیاوردیم٬ایشان نیز دلخور گشته برای جبران٬جنگی غریب برپا کردند.روزها ابتدایی که مربوط است به کُری های معروف جنگ های بزرگ جنگ قریب الوقوع ما را نیز بی نصیب نگذاشت ما نیز در ابتدای امر مبادرت ورزیدیم به رفع کدورت ها که توفیقی حاصل نشد بعد از آن به مدت چند روزی٬در کاخ کوخ مانندمان لمیده بودیم و کُری های قشون قریب الانفجارمان را میشنیدیم و محل نمیگذاشتیم و هر از گاهی از پشت طارمی کاخمان چند کلمه ای را نثارشان میفرمودیم از شما چه پنهان نزد خودمان پنداشتیم که اگر این رویه را پیش بگیریم سرو صداها میخوابد و ما میتوانیم با برگزاری یکی از مهمانی های مشهور دربارمان قضیه را فیصله دهیم اما در خیالی خام به سر میبردیم.القصه جنگ قریب الوقوع بسیار زودتر از زمان قریب به سراغمان آمد و دامان ما و مملکت عزیزمان را گرفت.

روزی در تفرجگاهمان نشسته بودیم و به یکی از قطعات گوش نواز استاد شهیر جواد معروفی گوش فرا میدادیم و در حال فیض بردن از کلام بی مثال حضرت حافظ بودیم.یک ساعتی بود که به این تفریح میپرداختیم و تازه استادان توانمند توانسته بودند پرده ی گوشمان را و نرون های مغزمان را نوازش کنند که ناگهان صدای مهیبی از دوردست به گوشمان رسید و ما را وادار کرد به جست و جوی منشاء صدا بپردازیم و چند ثانیه ای مشغول کند و کاو شدیم و مجدداْ سرمان را به کتاب برگرداندیم که ناگهان صدای مهیب دیگری بگوش رسید و ما پنداشتیم صد پیل خشمگین به ما حمله کردند و ما در زیر پای چندی از آنها له شده یا چسبیده ایم!!!!بعداز قلیلی خدم و حشم دربار ما را از روی قاب عینکمان و شیرازه ی کتاب نفیسمان شناختند و ما را افگار به دست اطباء دربار سپردند.این دُستور بی لیاقتمان به کاخ سلطنتیمان حمله کرده و به خیال خام خودش با این پلتیک میتوانست ما را محکوم به سقوط همراه با بی آبرویی کند.از شما چه پنهان ما نیز گر چه مدال های بسیاری از شجاعت بسان ناپلون بناپارت به سینه داریم ولی ترس مارا فرا گرفت در این اوضاع آشفته ی مملکت.همانطور که شهریاران عزیز مستحضر هستند جنگ فی ذاتٍ موحوش است چه برسد به اینکه در مملکتی رخ دهد که تعداد قریب به اتفاق وزارتخانه هایش یا تعطیل شده اند و یا در شرف تعطیلی اند.این را عرض کردیم که نگویید:

۱.این شهریار لال است.

۲.پیش خود مپندارید که ترسی موهوم مارا فرا گرفته.

القصه جنگ شروع شد ما نیز که قشون تعلیم دیده مان تحت نفوذ بیگانه بودند مجبور شدیم از جان نثاران دربار گرفته تا اراذل واوباشمان تا طباخ و خباز و خراز وبزاز و خدم و حشم و ...یاری بجوییم و آنها نیز الحق وفاداری را در حق مان تمام کردند.یادمان باشد به صد چندان تلافی کنیم.

اینک ما درون اتاقکی هستیم مستور تا از دید اجانب به دورباشیم و شرح وقایع اتفاقیه برای شما واگوییم.انشاا... در فرصتی مناسب بیشتر به این امر خطیر میرسیم در انتها از شما خواهانم مارا دعا فرمایید تا این بار نیز از سقوط مملکتمان جان سالم به در بریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:28  توسط مهسا  | 

حوصله ی هیچ کاری رو ندارم حتی آپ!!!!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:54  توسط مهسا  | 

سلام.

ما چقدر ملتمس شدیم که شهریاران محترم ممالک همسایه برایمان دعا بفرمایید باشد تا دولتمان سقوط نکند؟آیا واقعاْ دعا فرمودید؟خب حتماْ فرمودید دیگر!!!ولی بد نیست به استحضارتان برسانم که هم اکنون اوضاع وزارتخانه هایمان به شرح زیر است:

وزیر احساسات و عواطفمان که چندی است منفجر شده است و وزارتخانه اش ویران و کارکنانش لِه.

وزیر اقتصادمان نیز چندین ماه است سر چهارراه بقلی در حال تکدیگری است از فرط قروض کلانی که برای مملکتمان ببار آورده بی عُرضه.وزارتخانه اش را که فروختیم به روس ها برای ادای عشری از قرضمان به ایشان و کارکنانش نیز در حال تعلیم هستند برای تکدیگری حرفه ای.

وزیر علوممان نیز که مدت هاست در خواب است و وزارتخانه اش فقط جمعه ها باز است و کارکنانش هر از گاهی نامه های بلند بالایی به شخص بنده مینگارند که:"شهریارا حسب مصلحت اندیشی تان به وزیر تذکر داده یا استیضاح و عزلش کنید."ما نیز در ابتدای امر فرمودیم:"همانطور که مستحضر هستید امتحانات به تازگی تمام شده و شما در تعطیلات اجباری بعد از امتحانات به سر میبرید پس به سر ببرید."هفته ای که از این ماجرا گذشت نامه ای مهر و موم شده به دربار رسید که:"تعطیلات به پایان رسد چاره ای بیندیشید!!"ما نیز شبی وزیر مربوطه را به یکی از مهمانی های مشهور محرمانه ی در بارمان دعوت کرده٬به مذاکره نشستیم و وزیر ما را مجاب کرد به تمدید مدت تعطیلات اجباری.القصه این نامه های مهر و موم شده هر هفته و جدیداْ هر روز به دستمان میرسد که ما به ادیب دربار دستور میدهیم موم را نگشوده آن ها را در آتشدانمان بریزد و تعطیلات را تمدید کند.اخیراْ نامه ای دریافت کردیم با همان مضمون ممهور به مهر سازمان مبارزه با بیسوادی که این نامه ی بلند بالا نیز به سرنوشت سایرین مبتلا شد.

وزیر تفریح و گردشگریمان نیز از فرط افسردگی چاره ای نمی اندیشد و از این رو است که ما ۲ هفته ای میشود که گشت و گذار دلچسبی به همراه شکار و نیم چاشت نداشته ایم.

وزیر کارمان نیز که از بی همتی جدول حل میکند و به سراغ اسناد نمی رود این است که کارهایش و وزارتخانه ی تحت نظرش درست به مثابه ی تعریف ماکس وِبِر از بروکراسی منفی به این پدیده ی مخرب تبدیل شده و تمام کارکنانش نیز دچار روزمرگی گردیده اند.

وزیر پست و تلگراف و تلفنمان نیز چند ماهی است که بیکار است جز در اعیاد و مناسبات مهم!!!

سایر وزرا شرایط قابل قبول تری دارند لذا از وصف حالشان صرف نظر کرده به سایر وقایع اتفاقیه میپردازیم.

بانوی مملکت همسایه امان امشب مراسم عقد کننان دارند.ما را نیز دعوت کرده که با توجه به اوضاع آشفته ی مملکتمان از رفتن معافیم.شهریارش٬شهریار یکی از شهر های یزد است که نسبت فامیلی نیز با بانو دارند.ما نیز به وزارت مخابرات تلگرافی زدیم فوری که پیام تبریک ما را اس ام اس کنند و نمره را گرفته با این بانو و شهریارشان صحبت کنیم.

مدت ۳ روز است که غضروف گوشمان دچار عفونت و التهاب شده و اطباء دربار هر روز توصیه ی جدیدی در جهت بهبودمان میرانند که به حمدا... مفید واقع شده.وصف اتاقمان به این شرح است:

پر از درخت های نخل که به هر شاخه ی آن تشتی مسی پر از یخ قرار داده اند.گردنبندی از کافور به گردن داریم و لباس توزی به تن کرده ایم به توصیه ی طبیبان باشد ورم و دردمان کمی تسکین یابد.
بعد از تحکیکیه:عیدتون مبارک!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:50  توسط مهسا  | 

یه چند وقتی میشه همه چی اینجا بهم ریخته(توی مغزمو میگم).یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه فضای ذهنمو مثل یه سرسرای دایره ای شکل خالی میدیدم که همیشه خودم در مرکزش بودم.دور تا دور سرسرا رو درهای زیادی فرا گرفته بودن و همیشه تو دست من یه دسته کلید(دقیقاْ مثل شاکلید دزدا)بود.اینا کلیدای اون درا بود پشت هر دری اتاقی بود و توی هر اتاقی یه چیزی.از آدما گرفته٬تا خاطرات٬تا کتابا٬برنامه ها و...اونوقت ها هر وقت بهم میریختم یه راست میرفتم سراغ در مربوطه و بسته به شدت فاجعه در رو میبستم یا قفل میکردم یا غل و زنجیر.ولی الان چند ماهیه این روش جواب نیمده و حتی اگه کلونشم بندازم بازم افکارِ توی اتاق٬در و تکه تکه میکنن بسان قوم مغول و میان تو سرسرا و ....

ما آخرش نفهمیدیم کارمندیم یا نه؟یه روز که در اتاق عزیزمان نشسته بودیم و در حال انجام شغل شریف قلمرو رانی بودیم ناگهان در اتاقمان باز شد و مشتی فاکتور خرید و اجاره نامه و اساسنامه و اینا بر سرمان انبار شد اندکی بعد صدایی شنیدیم که میفرمود:"ثبتای اینا رو بزن".قیافه ی ما هم دقیقاْ بسان این شد و از همان ابتدا قضیه برایمان جا نیفتاد.از شما چه پنهان فاکتور ها و سایر متعلقاتش را به گوشه ای از اتاقمان پرتاب کردیم و مشغول بستن در های ذهنمان شدیم.دیشب در حال وبلاگ گردی بودیم که ناگهان همان صدا گفت"ما میپنداشتیم در حال سند زدن میباشید گویا در حال گشت و گذارید"ما هم چون مجدداْ تکلیفمان با این فاکتورها مشخص نبود با نگاهی غضب آلود به سمتشان به گشت و گذارمان ادامه دادیم تا پاسی از شب.

امروز که در حال تخلیه ی غرفه های ذهنمان بودیم ناگهان به اوروسیِ(از این در قدیمیا که رنگی پنگین و عمودی باز میشن)فاکتورها رسیدیم و بعد از ۱۶ روز تصمیم گرفتیم مقداری نیز به امورات آنها رسیدگی نماییم قبل از آنکه اوضاع قلمرومان از این بهم ریخته تر گردد.البته نا گفته نماند تصمیم گرفتیم اسم این اوروسی را تعویض کنیم به پروژه و بعد از طرح این مسئله در صحن علنی مجلس و تصویب آن به تخلیه ی این زاویه ی تار عنکبوت تنیده پرداختیم و در حال حاضر به اداره ی سایر مسائل حکومتی مشغولیم.برایمان دعا بفرمایید که کابینه مان سقوط نکند از فرط آشفتگی اوضاع.(منظورم اینه که نتونم با این درگیری ذهنی کنار بیام و یه هو دیدین مُردم بعداْ نیاین بگین یارو سیاسی مینویسه والا ما که شانس نداریم یهو میبینی از این متن فلاکت بار نیم مثقال ادبی سیاست میکشن بیرون!!)

القصه شرح وقایع اتفاقیه به این صورت بود که راندیم.(جمله ی آخر بر گرفته از سفر نامه ی سلطان مسعود غزنوی)

بعد از تحریریه:بنا به برخی دلایل شخصی دو پست از پست های عزیزمان را حذف میکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:35  توسط مهسا  | 

چند وقتیست احساس میکنیم که زندگیمان روبان هایی به رنگ قرمز نیاز دارد.پس با کمی تاخیر تصمیم گرفتیم زندگیمان را روبان کشی نماییم آن هم از نوع قرمزش.و برای اینکه خدایی نکرده نگذاریم کسانی با قیچی های تیزشان به جان روبان های عزیز زندگیمان بیفتند و قسمت های ممنوعه ی زنگیمان را افتتاح بنمایند تصمیم گرفتیم عکس هایی هوایی از قسمتی هایی از محدوده هایی را که ربان کشی نمودیم در این مکان آهنی(یعنی وبلاگ عزیزمان)گذارده نماییم.از آنجایی که این عکس ها با فن آوری جدید هزاره ی چهارم میلادی تصویر برداری گردیده اند باید با توضیحات این جانب فضا را متصور شوید.باید توجه داشته باشید شما عملاْ قادر به مشاهده ی هیچ گونه تصاویر بصری نمی باشید و همه چیز صرفاْ به قوه ی تخیل و تجسمتان بستگی دارد.

عکس شماره ی۱)پیگیر پست قبلی:

آیا واقعاْ دل به دل راه دارد؟اگر طالب شنود واقعیت باشید ما فکر میکنیم ندارد.چرا؟چون بارها بهمان ثابت گردیده که هر وقت دلمان برای احدی تنگ میشود یا هوایش را مینماییم او حالی بلعکس ما دارد و صد البته بارها نیز خلافش هم ثابت گردیده پس تمام دوستان عزیز قدیمیمان که از این قاعده مستثنی نیستید و در حق دوستیمان چیزی کم نگذاشتم ولی شما کوتاهی کردید بدانید و آگاه باشید که از این پس صمیمیتمان تا اطلاع ثانوی در قسمت ممنوعه ی زندگی دختر حسابدار می باشد.یعنی برین اون ور روبان قرمز.

عکس شماره ی ۲)پیگیر انزجار شدیدمان از شنیدن دروغ٬پیچش و خیزش:

ای تمام کسانیکه در طی ۲۰ سال زندگی دختر حسابدار مدام به او دروغ گفتید و غافل بودید که حسابدار اعظم دروغ های شما را میفهمد ولی به صرف ارزشی که برایتان قائل است به روی مبارکتان نمی آورد(مگه نمیدونستید من یه دروغ سنج حرفه ایم؟؟)و ای کسانیکه سعی کردید باطن زشت خود را از ما پنهان کنید و زمان نیاز به ما رو آور شُدید و طلبی راندید(منظورم همون پیچش و خیزش و ایناست)متنبه شوید که با کمال احترام زین پس به آنسوی روبان های قرمز رانده خواهید شد.

عکس شماره ی۳)پیگیر احساس نارضایتی از مرور بعضی خاطراتمان:

ای کسانیکه لحظات و خاطرات خوشی را برایمان ساختید و بعضاْ بی دلیل و برخاْ(همین الان این کلمه ی نا مانوسو رو ساختمش!!!)با دلیل خاطرات خوشمان را یا به حسرت و یا به دلتنگی تنفر مبدل ساختید آگاه باشید زین پس هم خودتان هم خاطراتتان با زحمت فراوان به آنسوی روبانهایمان رانده شُدید.

عکس شماره ی۴)پیگیر احساس شدید دموکراسی گراییمان:

ای احد الناسی که بدون توجه به احساس شدید دموکراسی گراییمان ما را ناجوانمردانه مجبور به قبول نظراتتان نمودید با عرض شرمندگی شما هم بفرمایید بیرون!!اونجا نه.بیرون تر!!کلاْ از زندگیمان بفرمایید بیرون.اطلاع ثانوی و ثالثی و اینا هم در مورد شما ها نداریم.

عکس شماره ی۵)پیگیر حس عجیب وفاداریمان و وفادار دوستیمان:

ای عزیزانی که در شرایط سختیتان(چه مادی و چه معنوی)تنهایتان نگذاشتیم ولی شما تا صعوبتتان مرتفع شد مارا ز یاد بردید و زمانیکه دست نیاز به سویتان دراز کردیم در دستمان چیزی بجز گوشی تلفنی که تک بوق میخورد و کسی آنرا جواب نمیداد نیافتیم.بگذارید آگاهتان بفرماییم:"ما هیچ زمانی بدون کمک شما نمردیم و نخواهیم مرد پس خواهشاْ متوهم نشوید که فلج شده ایم.به لطف پروردگارمان و مرام شما وفداران آموختیم صعوبمان را چگونه به تنهایی(یعنی بدون اندکی نیاز به شما)مرتفع سازیم که تنها خداست که صمد است."پس بدون هیچ حرفی تشریف نحستان را به بیرون ببرید و بدانید شما ها هم مشمول بند اطلاع ثانوی نخواهید شد.

فعلاْ همین ۵ تا عکسو داشته باشین تا بعد آخه میترسم اگه بیشتر بشن قوه ی نازنین تخیل و تجسمتان اذیت بشه و ما اصلاْ اینرا طالب نمیباشیم.

در ضمن تا یادمان نرفته این نکته ی مهم را بر صفحات آهنین وبلاگمان حک بنماییم که:فن آوری جدید هزاره ی چهارم را اگر اشتباه نکرده باشیم از یکی از دوستان وبلاگ نویسمان فرا گرفتیم که الان دقیقاْ نمیدانیم کدام یک از عزیزانمان بوده لذا خواهشمندیم اگر کسی میداند یاد آوری کند که پیگیر حدیث مولایمان علی که:"هر کس به من چیزی بیاموزد مرا بنده ی خود ساخته."مراتب تشکر را از استادمان بجا بیاوریم.

فعلاْ همین اگر چیزی یادمان آمد بعداْ وارد مینماییم.

                                                       یا حق.

بعد از تحکیک(حک کردن=نوشتن=پی نوشت):وقتی عکس ۲ و ۵ رو مینوشتم(عکس رو مینوشتم ها!!اینم از عواقب پیشرویِ تکنولوژی در ادبیاته)با خودم گفتم عجب صبری خدا دارد.در راستای همین صبر خدا یه شعری سرودم که انشا ا.. بعداْ میذارمش اینجا.خدا جونم بخاطر تمام لحظاتی که فراموشت کردم ولی تو به یادم بودی ازت ممنونم وازت بابت فراموشیم عذر میخوام.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:48  توسط مهسا  | 

دوران کوتاهی از زندگیم رو توی تبریز گذروندم.اون موقع ها خواهر گرامَم دانشگاه تبریز قبول شده بود و چون مامان و بابا(البته منم)خیلی دلتنگش بودیم و هیچوقت اتفاق نیفتاده بود که بیشتر از ۱ هفته از هم دور باشیم بابا تقاضای انتقالی به تبریز داد ولی چون اونموقع مدیر کل تبریز از بومی های اونجا بود و ما هم فارس بودیم با انتقالی بابا موافقت نکردن و پیشنهاد مدیریت شهرستان های بزرگی مثل شیراز٬اصفهان٬یزد و...رو بهش کردن که قبول نکرد و حاضر شد با پستی خیلی پایین تر از پستش منتقل شه تبریز و خلاصه ما راهی شهر تبریز شدیم.

تقریباْ تابستون سال ۷۹ بود که ما راهی تبریز شدیم.هوای سردش٬مردم سردترش(وقتیکه فهمیدن ما فارسیم)٬زبانشون٬لهجه شون٬ائل گلیشون٬باغلارباغیشون٬لبنیاتشون و غیره و غیره.هیچکدومش ما رو به شهرشون علاقه مند نکرد و تحمل غربت رو برامون آسون نکرد هیچ٬سخت تر هم کرد.

خلاصه٬تابستون سال ۸۱ که دیگه تقریباْ درس خواهر جون تموم شد.ما از خدا خواسته و سوار بر اسب مراد راهی تهران شدیم.

صبح روز چهار شنبه بعد از گذشت ۶سال وقتیکه عازم تبریز شدیم٬اصلاْ دلم نمی خواست که بریم.تمام راه سعی میکردم خودم رو قانع کنم که من بخاطر کار اداری دارم این سفر رو میرم.

اتوبان زنجان ـ قزوین

مجبورم.کاری نمیتونم بکنم.باید می اومدم.

اتوبان قزوین ـ تبریز

اگه الان نمی اومدم بلاخره یه روزی مجبور بودم بیام.بهتر که زودتر تموم شه و....

تبریز

ابتدای شهر تبریز بودیم:

بستنی وحید....روز ۷ تیر....کارخانه اطلس پود.....خواهر جون پشت رول...تریلی....آبرسان ...روز برفی....دانشگاه تبریز....هم دانشگاهی های خواهر جون....صحبت با استاد عدالت...سلام به دکتر ملکونیان ....اتاق استاد جدیری....میدان آبرسان...کتابفروشی گنج دانش...کوچه گلباد....راهنمایی پروین اعتصامی...اسم من روی پلاکارد...خاطرات آقای"ح"....گلفروشی سر گلباد...پاساژ اسکان...عکس های مامان...ولیعصر...فلکه گَردی...بستنی مگنوم...سنگفرش ولیعصر....پیتزا عبدی...کوی بهارستان...فریده خانوم....فروغ....فرزانه...فتانه...چنگیز.......کوی ۸متری....نسرین خانوم و شوهرش....ناردین....۲۰۶ سفیدی که اکثراْ سر کوچه منتظر بود...

همینطور که در سطح شهر میرفتیم همه و همه‌ این ها از جلوی چشمام میگذشت.تمام خاطرات..تمام دلتنگی ها...تمام...

خلاصه٬به خوابگاه شرکت بابا رسیدیم.تصادفاْ خونه ایی بود که توی کوچه قبلی ما برای شرکت خریده بودن چرا که از بهترین محله های تبریزه.وارد شدیم.خستگی در کردیم و عازم ولیعصر برای خرید باقلوا استامبولی شدیم.در راه از در منزل قدیمیمون رد شدیم که اتفاقی همسایه مون و دیدیم!!!

سلام و احوال پرسی کردیم و قرار شد شب برای شام بریم منزلشون که بابا اینا قبول نکردن و قرار شد بعد از شام بریم بهشون سر بزنیم.راهی ولیعصر شدیم و بعد از شام برگشتیم چون ساعت ۱۱ بود مامان و بابا زنگ زدن و با عذر خواهی زیاد که دیره و ...برنامه فردار و گذاشتن.

فردا صبح داشتیم میرفتیم منزلشون که توی کوچه فرزانه و فتانه رو دیدیم

واااااایییی.....

چقدر تغییر کرده بودن....

سلام و احوالپرسی و گله و گله گذاری و ابراز دلتنگی و ...خواستیم مامانشون و فروغ رو ببینیم که گفتن فروغ ازدواج کرده و فارغ شده و مامان پیش اونه و امکان نداره باید ناهار بیایین خونه ما و ما هم که مهمون نسرین خانوم اینا بودیم و اصرار که شام باید بیایین  و شام هم مهمون دوست بابام بودیم و خلاصه قرار شد بعد از شام بریم خونه شون در همین اثنا نسرین خانوم زنگ زد که نگران شدیم و کجایین و بیایین و اینا ما هم از فرزانه اینا خدا حافظی کردیم و قول دادیم که شب بریم خونه شون و رفتیم....

خونه نسرین خانوم:

ناردین(تنها بچه شون)وقتیکه داشتیم از تبریز میرفتیم کلاس دوم ابتدایی بود و امروز از اون دختر کوچولوی تُپل مُپل یه خانوم باقی مونده بود بعد از ناهار رفتیم تربیت و خرید کردیم و از گذشته٬حال و برنامه های آینده مون گفتیم.ناردین از رتبه ۳ کنکور٬نادیا که طلاق گرفته٬دختر خاله اش که پزشکی دانشگاه تبریز میخونه و...گفت.

اونروز تولد باباش بود.رفتیم و واسه ش کیک خریدیم و نسرین خانوم واسه من باقلوا خرید(اخه میدونست من عاشق باقلوام) و حسابی شرمندم کرد.وقتی در خونه شون رسیدیم همه مهموناشون پشت در مونده بودن و ما حسابی شر منده شدیم و...

واسه شام رفتیم خونه دوست بابام و تازه شاممون تموم شده بود که پدر فرزانه زنگ زد و گفت منتظریم کجایین؟؟و...

نیم ساعت بعد ما وسط خونه ای بودیم که من قسمتی از دوران نوجوانی مو با رفتن از تبریز اونجا جا گذاشته بودم.

فرزانه از دانشگاهش گفت.گیاهپزشکی دانشگاه آزاد تبریز.از مهرداد گفت که همه چی با رفتن ما تموم شد.از امید گفت که ۵ ساله میخوادش و ۵ بار اومدن خواستگاری و خانواده ها مخالفن و اونا هنوز همو میخوان.....

فتانه از دانشگاهش گفت.الکترونیک(قدرت) دانشگاه تبریز.از خواستگارش گفت که ۴ سال مثل ۱ روز میخواستتش و جواب رد شنیده.از چتگیز گفت که از اینجا رفتن و توی برجای آسمان میشینن و بوتیک زنانه فروشی داره.از حامد گفت که عضو تیم اسکیت بازان تبریزه و هوا فضای دانشگاه تهران می خونه و از دوستامون که رعنا ازدواج کرده و یه دختر داره .از صنم که ازدواج کرده.از لیلا که داره ازدواج میکنه. از...

فریده خانوم از فروغ گفت.که لیسانس حسابداریشو از دانشگاه تبریز گرفته و الان دانشجوی الکترونیک دانشگاه آزاد تبریزه و دخترش۵/۲ماهشه و ....

عکس های عرو سیشو دیدیم و چند تاشو انتخاب کردیم و اوردیم.از خاطرات گفتیم و....

ساعت تقریباْ۵/۲بود که برگشتیم خیلی دلم میخواست بیشتر بمونیم ولی فردا صبح عازم تهران بودیم و نمیشد بیشتر بمونیم چون بابا باید ۷ ساعتی رانندگی میکرد و خسته بود.

جمعه صبح عازم تهران شدیم و من انگار دوباره یه چیزای رو تبریز جا گذاشتم.

دوستای عزیزم فروغ جان٬فرزانه دوست داشتی٬فتانه عزیزم و ناردین کوچولو:

از تک تک موفقیت هاتون از صمیم قلب خوشحالم و دعا میکنم همچنان موفق باشین.

از وفا و لطفی که به من و خانوادم داشتین و دارین ممنونم.

و ممنونم که بهم یاداوری کردین که هر کسی لیاقت منو نداره.

                              یاعلی.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:15  توسط مهسا  | 

دوران کوتاهی از زندگیم رو تو تبریز بودیم.اون موقع ها خواهر گرامم دانشگاه تبریز قبول شده بود و مامان و بابا(البته منم)خیلی دلتنگش بودیم.چون هیچوقت اتفاق نیفتاده بود که بیشتر از ۱ هفته از هم دور باشیم.بابا هم بخاطر همین مسئله تقاضای انتقالی به تبریز و داد ولی چون اونموقع مدیر کل تبریز
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:26  توسط مهسا  | 

سلام

سرما خوردگی بلاگیم بد دردیه ها.چند مدتی میشه که من بهش مبتلا شدم.بیماریه اینجوریه که:

ویروس چند وجهی نقص ایمنی بشر در مقابل پدیده وبلاگ نویسی(همون اچ ای وی خودمون)مسبب این بیماریه.

به این دلیل به این ویروس میگن چند وجهی که

اولا:توی محیط های هدف خودش واکنش های متفاوتی رو بروز میده و باعث بیماری های عجیب غریب و متفاوتی میشه مثلا در بدن انسانها باعث بیماری کشنده ایدز ـ در مودم پی سی باعث سرماخوردگی بلاگی ـ در حیوانات ـ حشره هاـ کرم ها ـ موجودات زنده و مرده مثل فرشتگان و مجردات و حتی سایرین(مثل هالک ـ سوپر من ـ مرد عنکبوتی و حتی اون یاروه(چینگ چانگ چونگ کو سو رو دو لو چو یا یه چیزی تو همین مایه ها)توی سریال افسانه شجاعان که میزد و میکشت و از اورست می پرید پایین و توی مسیر سقوطش ۱۰ـ۱۲ تا کشور رو از دست ظالمان وقت(استعاره ای از امریکای جهانخوار)نجات میداد و اصلا هم مریض نمیشد هم بیماری هایی ایجاد میکنه که بسته به قوت جسمی و روحی هدف ها بیماری های ضعیف یا قوی ای رو موجب میشه.مثلا در چینگ چانگ قهرمان بعد از ۲۰۰ بار پرش های پی در پی طولی و عرضی از قلل مرتفع جهان موجب یک زخم جزئی درون بینی میشه در صورتیکه در سایرین کمترین اثرش بیماری کشنده ایدزه.

حالا به تفاوت هاش کاری ندارم فقط این مثال بارز رو برای اینکه عمق قضیه رو متوجه شین زدم که یادتون بمونه حتی چینگ چانگ قوی و قهرمان هم در امان نیست چه رسد به من و امثال من!!!

دومین دلیلی که به این ویروس موزی چند وجهی میگن اینه که:

این ویروس تو محیط عملش هی قیافشو تغییر میده(مثل تانکس تو هری پاتر که فکر کنم فشفشه بود)و این باعث میشه که واکسن ها و سایر داروها بلا اثر بشن.

اگه دقت کرده باشین گفتم این ویروس در مقابله با مودم پی سی سرماخوردگی...ایجاد میکنه پس من چرا گرفتم؟

احتمالات:

۱.من مودم پی سی هستم.

۲.من مودم پی سی نیستم ولی انسان هم نیستم.

۳. من مدل فرا نانوی  مودم پی سی هستم.

۴.من پیسی هستم.

۵.من چینگ چانگ قهرمان هستم.

۶.من شامپو سدر صحت هستم.

۷. ...

بله اینا همشون محتملن(محتمل هستن) ولی جواب فرا تر از ایناست.جواب اینه که:

این ویروس لامصب از پی سی می پره بیرون و به اولین چیزی که برخورد میکنه مبتلاش میکنه و از اونجایی که من شبانه روز به پی سی چسبیدم من مبتلا شدم.تازه این ویروس بعد از گذشتن از قسم(به کسر قاف و فتح سین(جمع قسمت))مختلف پی سی و کاهش قابل ملاحظه ای از اثرات قوی و مضرش(مضر ان)این بیماری رو در من ایجاد کرد(حالا اگه من رو با چینگ چانگ قهرمان مقایسه کنین متوجه قدرت فراوان او میشید!!!!!)

خلاصه اینکه مواظب خودتون باشین.

پی نوشت:

۱.میدونم واسه پست اول زیاد نوشتم و ممکنه خیلیا حال خوندنشو نداشته باشن ولی شد دیگه!!!

۲.مواظب خودتون باشین که به این ویروس مبتلا نشین:

اولا:به پی سی نچسبید.

در ثانی:با مودم الوده دست ندید.

ثالثا:از کیبورد مشترک حتی المقدور استفاده نکنید.

چهارما:از سلامت پی سی دندانپزشک و ارایشگر خود مطمئن شوید.

                                                                                    یا حق. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 14:58  توسط مهسا  |