دوران کوتاهی از زندگیم رو توی تبریز گذروندم.اون موقع ها خواهر گرامَم دانشگاه تبریز قبول شده بود و چون مامان و بابا(البته منم)خیلی دلتنگش بودیم و هیچوقت اتفاق نیفتاده بود که بیشتر از ۱ هفته از هم دور باشیم بابا تقاضای انتقالی به تبریز داد ولی چون اونموقع مدیر کل تبریز از بومی های اونجا بود و ما هم فارس بودیم با انتقالی بابا موافقت نکردن و پیشنهاد مدیریت شهرستان های بزرگی مثل شیراز٬اصفهان٬یزد و...رو بهش کردن که قبول نکرد و حاضر شد با پستی خیلی پایین تر از پستش منتقل شه تبریز و خلاصه ما راهی شهر تبریز شدیم.
تقریباْ تابستون سال ۷۹ بود که ما راهی تبریز شدیم.هوای سردش٬مردم سردترش(وقتیکه فهمیدن ما فارسیم)٬زبانشون٬لهجه شون٬ائل گلیشون٬باغلارباغیشون٬لبنیاتشون و غیره و غیره.هیچکدومش ما رو به شهرشون علاقه مند نکرد و تحمل غربت رو برامون آسون نکرد هیچ٬سخت تر هم کرد.
خلاصه٬تابستون سال ۸۱ که دیگه تقریباْ درس خواهر جون تموم شد.ما از خدا خواسته و سوار بر اسب مراد راهی تهران شدیم.
صبح روز چهار شنبه بعد از گذشت ۶سال وقتیکه عازم تبریز شدیم٬اصلاْ دلم نمی خواست که بریم.تمام راه سعی میکردم خودم رو قانع کنم که من بخاطر کار اداری دارم این سفر رو میرم.
اتوبان زنجان ـ قزوین
مجبورم.کاری نمیتونم بکنم.باید می اومدم.
اتوبان قزوین ـ تبریز
اگه الان نمی اومدم بلاخره یه روزی مجبور بودم بیام.بهتر که زودتر تموم شه و....
تبریز
ابتدای شهر تبریز بودیم:
بستنی وحید....روز ۷ تیر....کارخانه اطلس پود.....خواهر جون پشت رول...تریلی....آبرسان ...روز برفی....دانشگاه تبریز....هم دانشگاهی های خواهر جون....صحبت با استاد عدالت...سلام به دکتر ملکونیان ....اتاق استاد جدیری....میدان آبرسان...کتابفروشی گنج دانش...کوچه گلباد....راهنمایی پروین اعتصامی...اسم من روی پلاکارد...خاطرات آقای"ح"....گلفروشی سر گلباد...پاساژ اسکان...عکس های مامان...ولیعصر...فلکه گَردی...بستنی مگنوم...سنگفرش ولیعصر....پیتزا عبدی...کوی بهارستان...فریده خانوم....فروغ....فرزانه...فتانه...چنگیز.......کوی ۸متری....نسرین خانوم و شوهرش....ناردین....۲۰۶ سفیدی که اکثراْ سر کوچه منتظر بود...
همینطور که در سطح شهر میرفتیم همه و همه این ها از جلوی چشمام میگذشت.تمام خاطرات..تمام دلتنگی ها...تمام...
خلاصه٬به خوابگاه شرکت بابا رسیدیم.تصادفاْ خونه ایی بود که توی کوچه قبلی ما برای شرکت خریده بودن چرا که از بهترین محله های تبریزه.وارد شدیم.خستگی در کردیم و عازم ولیعصر برای خرید باقلوا استامبولی شدیم.در راه از در منزل قدیمیمون رد شدیم که اتفاقی همسایه مون و دیدیم!!!
سلام و احوال پرسی کردیم و قرار شد شب برای شام بریم منزلشون که بابا اینا قبول نکردن و قرار شد بعد از شام بریم بهشون سر بزنیم.راهی ولیعصر شدیم و بعد از شام برگشتیم چون ساعت ۱۱ بود مامان و بابا زنگ زدن و با عذر خواهی زیاد که دیره و ...برنامه فردار و گذاشتن.
فردا صبح داشتیم میرفتیم منزلشون که توی کوچه فرزانه و فتانه رو دیدیم
واااااایییی.....
چقدر تغییر کرده بودن....
سلام و احوالپرسی و گله و گله گذاری و ابراز دلتنگی و ...خواستیم مامانشون و فروغ رو ببینیم که گفتن فروغ ازدواج کرده و فارغ شده و مامان پیش اونه و امکان نداره باید ناهار بیایین خونه ما و ما هم که مهمون نسرین خانوم اینا بودیم و اصرار که شام باید بیایین و شام هم مهمون دوست بابام بودیم و خلاصه قرار شد بعد از شام بریم خونه شون در همین اثنا نسرین خانوم زنگ زد که نگران شدیم و کجایین و بیایین و اینا ما هم از فرزانه اینا خدا حافظی کردیم و قول دادیم که شب بریم خونه شون و رفتیم....
خونه نسرین خانوم:
ناردین(تنها بچه شون)وقتیکه داشتیم از تبریز میرفتیم کلاس دوم ابتدایی بود و امروز از اون دختر کوچولوی تُپل مُپل یه خانوم باقی مونده بود بعد از ناهار رفتیم تربیت و خرید کردیم و از گذشته٬حال و برنامه های آینده مون گفتیم.ناردین از رتبه ۳ کنکور٬نادیا که طلاق گرفته٬دختر خاله اش که پزشکی دانشگاه تبریز میخونه و...گفت.
اونروز تولد باباش بود.رفتیم و واسه ش کیک خریدیم و نسرین خانوم واسه من باقلوا خرید(اخه میدونست من عاشق باقلوام) و حسابی شرمندم کرد.وقتی در خونه شون رسیدیم همه مهموناشون پشت در مونده بودن و ما حسابی شر منده شدیم و...
واسه شام رفتیم خونه دوست بابام و تازه شاممون تموم شده بود که پدر فرزانه زنگ زد و گفت منتظریم کجایین؟؟و...
نیم ساعت بعد ما وسط خونه ای بودیم که من قسمتی از دوران نوجوانی مو با رفتن از تبریز اونجا جا گذاشته بودم.
فرزانه از دانشگاهش گفت.گیاهپزشکی دانشگاه آزاد تبریز.از مهرداد گفت که همه چی با رفتن ما تموم شد.از امید گفت که ۵ ساله میخوادش و ۵ بار اومدن خواستگاری و خانواده ها مخالفن و اونا هنوز همو میخوان.....
فتانه از دانشگاهش گفت.الکترونیک(قدرت) دانشگاه تبریز.از خواستگارش گفت که ۴ سال مثل ۱ روز میخواستتش و جواب رد شنیده.از چتگیز گفت که از اینجا رفتن و توی برجای آسمان میشینن و بوتیک زنانه فروشی داره.از حامد گفت که عضو تیم اسکیت بازان تبریزه و هوا فضای دانشگاه تهران می خونه و از دوستامون که رعنا ازدواج کرده و یه دختر داره .از صنم که ازدواج کرده.از لیلا که داره ازدواج میکنه. از...
فریده خانوم از فروغ گفت.که لیسانس حسابداریشو از دانشگاه تبریز گرفته و الان دانشجوی الکترونیک دانشگاه آزاد تبریزه و دخترش۵/۲ماهشه و ....
عکس های عرو سیشو دیدیم و چند تاشو انتخاب کردیم و اوردیم.از خاطرات گفتیم و....
ساعت تقریباْ۵/۲بود که برگشتیم خیلی دلم میخواست بیشتر بمونیم ولی فردا صبح عازم تهران بودیم و نمیشد بیشتر بمونیم چون بابا باید ۷ ساعتی رانندگی میکرد و خسته بود.
جمعه صبح عازم تهران شدیم و من انگار دوباره یه چیزای رو تبریز جا گذاشتم.
دوستای عزیزم فروغ جان٬فرزانه دوست داشتی٬فتانه عزیزم و ناردین کوچولو:
از تک تک موفقیت هاتون از صمیم قلب خوشحالم و دعا میکنم همچنان موفق باشین.
از وفا و لطفی که به من و خانوادم داشتین و دارین ممنونم.
و ممنونم که بهم یاداوری کردین که هر کسی لیاقت منو نداره.
یاعلی.